گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۱

سخت زیبا می‌روی یک‌بارگیدر تو حیران می‌شود نظّارگی
این‌چنین رخ با پری باید نمودتا بیاموزد پری رخسارگی
هرکه را پیش تو پای از جای رفتزیر بارش برنخیزد بارگی
چشم‌های نیم‌خوابت سال و ماههمچو من مَستند بی میخوارگی
خستگانت را شکیبایی نماندیا دوا کن یا بکُش یک‌بارگی
دوست تا خواهی به‌جای ما نکوستدر حسودان اوفتاد آوارگی
سعدیا تسلیم فرمان شو که نیستچارهٔ عاشق به‌جز بیچارگی