گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۹

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: اکی۱۱ بیت
دلِ دیوانگی‌ام هست و سرِ ناباکیکه نه کاری‌ست شکیبایی و اندُهناکی
سر به خمخانهٔ تشنیع فرو خواهم بردخرقه گو در برِ من دست بشوی از پاکی
دست در دل کن و هر پردهٔ پندار که هستبِدَر ای سینه که از دستِ ملامت چاکی
تا به نخجیرِ دلِ سوختگان کردی میلهر زمان بسته دلی سوخته بر فتراکی
أَنتَ رَیّانُ وَ کَمْ حَولَکَ قَلْبٌ صادِأَنتَ فَرْحانُ وَ کَمْ نَحْوَکَ طَرْفٌ باکی
یا رب آن آب حیات است بدان شیرینی؟یا رب آن سروِ روان است بدان چالاکی؟
جامه‌ای پهن‌تر از کارگهِ امکانیلقمه‌ای بیشتر از حوصلهٔ ادراکی
در شکنج سر زلف تو دریغا دل منکه گرفتارِ دو مار است بدین ضحّاکی
آهِ من باد به گوشِ تو رسانَد؟ هرگز!که نه ما بر سرِ خاکیم و تو بر افلاکی
الغیاث از تو که هم دردی و هم درمانیزینهار از تو که هم زهری و هم تریاکی
سعدیا آتش سودای تو را آبی بسباد بی‌فایده مفروش که مشتی خاکی