غزل شمارهٔ ۵۸۴
هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشینیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی
غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرودبه حقیقت که تو چون نقطه میانش باشی
هرگزش باد صبا برگ پریشان نکندبوستانی که چو تو سرو روانش باشی
همه عالم نگران تا نظر بخت بلندبر که افتد که تو یک دم نگرانش باشی
تشنگانت به لب ای چشمه حیوان مردندتشنهتر آن که تو نزدیک دهانش باشی
گر توان بود که دور فلک از سر گیرندتو دگر نادره دور زمانش باشی
وصفت آن نیست که در وهم سخندان گنجدور کسی گفت مگر هم تو زبانش باشی
چون تحمل نکند بار فراق تو کسیبا همه درد دل آسایش جانش باشی
ای که بی دوست به سر مینتوانی که بریشاید ار محتمل بار گرانش باشی
سعدی آن روز که غوغای قیامت باشدچشم دارد که تو منظور نهانش باشی