گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۲

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: سی۸ بیت
یار گرفته‌ام بسی، چون تو ندیده‌ام کسیشمعی چنین نیامده‌ست، از در هیچ مجلسی
عادت بخت من نبود، آن که تو یادم آورینقد چنین کم اوفتد، خاصه به دست مفلسی
صحبت از این شریف‌تر صورت از این لطیف‌تردامن از این نظیف‌تر، وصف تو چون کند کسی
خادمهٔ سرای را، گو درِ حُجره بند کنتا به سر حضور ما، ره نبرد موسوسی
روز وصال دوستان، دل نرود به بوستانیا به گلی نگه کند، یا به جمال نرگسی
گر بکشی کجا روم، تن به قضا نهاده‌امسنگ جفای دوستان، درد نمی‌کند بسی
قصه به هر که می‌برم، فایده‌ای نمی‌دهدمشکل درد عشق را، حل نکند مهندسی
این همه خار می‌خورد، سعدی و بار می‌بردجای دگر نمی‌رود، هر که گرفت مونسی