غزل شمارهٔ ۵۷۸
تو خود به صحبت امثال ما نپردازینظر به حال پریشان ما نیندازی
وصال ما و شما دیر متفق گرددکه من اسیر نیازم؛ تو صاحب نازی
کجا به صید ملخ، همتت فرو آیدبدین صفت که تو بازِ بلندپروازی
به راستی که نه همبازی تو بودم منتو شوخدیده مگس بین! که میکند بازی!
ز دست تُرک خَتایی کسی جفا چنداننمیبرد که من از دست تُرک شیرازی
و گر هلاک منت درخور است باکی نیستقَتیلِ عشق، شهید است و قاتلش غازی
کدام سنگدل است آن که عیب ما گویدگر آفتاب ببینی چو موم بگدازی
میسرت نشود سِرّ عشق پوشیدنکه عاقبت بکند رنگِ رویْ غَمّازی
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگوییچه دشمنیست که با دوستان نمیسازی
من از فراق تو بی چاره سیل میرانممثال ابر بهار و تو خیل میتازی
هنوز با همه بدعهدیت دعاگویمکه گر به قهر برانی به لطف بنوازی
تو همچو صاحب دیوان مکن که سعدی رابه یک ره از نظر خویشتن بیندازی