گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۴

ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوریچون سنگدلان دل بنهادیم به دوری
بعد از تو که در چشم من آید که به چشممگویی همه عالم ظلمات است و تو نوری
خلقی به تو مشتاق و جهانی به تو روشنما در تو گریزان و تو از خلق نفوری
جز خط دلاویز تو بر طرف بناگوشسبزه نشنیدم که دمد بر گل سوری
در باغ رو ای سرو خرامان که خلایقگویند مگر باغ بهشت است و تو حوری
روی تو نه روییست کز او صبر توان کردلیکن چه کنم گر نکنم صبر ضروری
سعدی به جفا دست امید از تو نداردهم جور تو بهتر که ز روی تو صبوری