گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۱

وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)قافیه: اهداری۱۰ بیت
تو اگر به حسن، دعوی بکنی، گواه داریکه جمال سرو بستان و کمال ماه داری
درِ کس نمی‌گشایم که به خاطرم درآیدتو به اندرونِ جان آی که جایگاه داری
ملکی مهی ندانم، به چه کنیتت بخوانم؟به کدام جنس گویم که تو اشتباه داری؟
برِ کس نمی‌توانم به شکایت از تو رفتنکه قبول و قوّتت هست و جمال و جاه داری
گلِ بوستان رویت چو شقایق است لیکنچه کنم به سرخ‌رویی؟ که دلی سیاه داری
چه خطای بنده دیدی که خلاف عهد کردی؟مگر آن که ما ضعیفیم و تو دستگاه داری
نه کمال حسن باشد ترشی و روی شیرینهمه بد مکن که مردم همه نیکخواه داری
تو جفا کنی و صولت، دگران دعای دولتچه کنند از این لطافت که تو پادشاه داری؟
به یکی لطیفه گفتی ببرم هزار دل رانه چنان لطیف باشد که دلی نگاه داری
به خدای اگر چو سعدی برود دلت به راهیهمه شب چنو نخسبی و نظر به راه داری