غزل شمارهٔ ۵۶۳
عمری به بوی یاری کردیم انتظاریزآن انتظار ما را نگشود هیچ کاری
از دولت وصالش حاصل نشد مرادیوز محنت فراقش بر دل بماند باری
هر دم غم فراقش بر دل نهاد باریهر لحظه دست هجرش در دل شکست خاری
ای زلف تو کمندی ابروی تو کمانیوی قامت تو سروی وی روی تو بهاری
دانم که فارغی تو از حال و درد سعدیکاو را در انتظارت خون شد دو دیده باری
دریاب عاشقان را کافزون کند صفا رابشنو تو این سخن را کاین یادگار داری