غزل شمارهٔ ۵۵۴
کس درنیامدهست بدین خوبی از دریدیگر نیاورد چو تو فرزند مادری
خورشید اگر تو روی نپوشی فرو رودگوید «دو آفتاب نباشد به کشوری»
اول منم که در همه عالم نیامدهستزیباتر از تو در نظرم هیچ منظری
هرگز نبردهام به خراباتِ عشق راهامروزم آرزوی تو در داد ساغری
یا خود به حُسن روی تو کس نیست در جهانیا هست و نیستم ز تو پروای دیگری
بر سرو قامتت گل و بادام روی و چشمنشنیدهام که سرو چنین آورد بری
رویی که روز روشن اگر برکشد نقابپرتو دهد چنان که شبِ تیره اختری
همراه من مباش که غیرت بَرند خلقدر دست مفلسی چو ببینند گوهری
من کم نمیکنم سر مویی ز مهر دوستور میزند به هر بن موییم نشتری
روزی مگر به دیدهٔ سعدی قدم نهیتا در رهت به هر قدمت مینهد سری