غزل شمارهٔ ۵۴۹
دانمت آستین چرا پیش جمال میبریرسم بود کز آدمی روی نهان کند پری
معتقدان و دوستان از چپ و راست منتظرکبر رها نمیکند کز پس و پیش بنگری
آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنمسیر نمیشود نظر بس که لطیفمنظری
غایت کام و دولت است آن که به خدمتت رسیدبنده میان بندگان بسته میان به چاکری
روی به خاک مینهم گر تو هلاک میکنیدست به بند میدهم گر تو اسیر میبری
هر چه کنی تو برحقی حاکم و دست مطلقیپیش که داوری برند از تو که خصم و داوری
بنده اگر به سر رود در طلبت کجا رسدگر نرسد عنایتی در حق بنده آن سری
گفتم اگر نبینمت مهر فرامشم شودمیروی و مقابلی غایب و در تصوری
جان بدهند و در زمان زنده شوند عاشقانگر بکشی و بعد از آن بر سر کشته بگذری
سعدی اگر هلاک شد عمر تو باد و دوستانملک یمین خویش را گر بکشی چه غم خوری