گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۴

یارا قدحی پر کن از آن داروی مستیتا از سرِ صوفی برود علت هستی
عاقل، متفکر بود و مصلحت‌اندیشدر مذهب عشق آی و از این جمله برستی
ای فتنهٔ نوخاسته از عالم قدرتغایب مشو از دیده که در دل بنشستی
آرام دلم بستدی و دست شکیبمبرتافتی و پنجهٔ صبرم بشکستی
احوال دو چشم من بر هم ننهادهبا تو نتوان گفت به خوابِ شبِ مستی
سودازده‌ای کز همه عالم به تو پیوستدل نیک بدادت که دل از وی بگسستی
در روی تو گفتم سخنی چند بگویمرو باز گشادی و درِ نطق ببستی
گر باده از این خُم بود و مطرب از این کویما توبه بخواهیم شکستن به درستی
سعدی غرض از حقهٔ تن آیت حق استصد تعبیه در توست و یکی باز نجستی
نقاش وجود این همه صورت که بپرداختتا نقش ببینی و مصور بپرستی