غزل شمارهٔ ۵۱۰
نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیباییکه هر کس با دلآرامی سری دارند و سودایی
قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشد؟هزاران سرو بستانی فدای سروبالایی
مرا نسبت به شیدایی کند ماه پریپیکرتو دل با خویشتن داری، چه دانی حال شیدایی
همیدانم که فریادم به گوشش میرسد لیکنملولی را چه غم دارد ز حال ناشکیبایی
عجب دارند یارانم که دستش را همیبوسمندیدستند مسکینان سری افتاده در پایی
اگر فرهاد را حاصل نشد پیوند با شیریننه آخر جان شیرینش برآمد در تمنایی
خرد با عشق میکوشد که وی را در کمند آردولیکن بر نمیآید ضعیفی با توانایی
مرا وقتی ز نزدیکان ملامت سخت میآمدنترسم دیگر از باران که افتادم به دریایی
تو خواهی خشم بر ما گیر و خواهی چشم بر ما کنکه ما را با کسی دیگر نماندهست از تو پروایی
نپندارم که سعدی را بیآزاری و بگذاریکه بعد از سایهٔ لطفت ندارد در جهان جایی
من آن خاک وفادارم که از من بوی مهر آیدو گر بادم برد چون شعر هر جزوی به اقصایی