غزل شمارهٔ ۵۰۸
مشتاق توام با همه جوری و جفاییمحبوب منی با همه جرمی و خطایی
من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزمدر حضرت سلطان که برد نام گدایی
صاحب نظران لاف محبت نپسندندوان گه سپر انداختن از تیر بلایی
باید که سری در نظرش هیچ نیرزدآن کس که نهد در طلب وصل تو پایی
بیداد تو عدلست و جفای تو کرامتدشنام تو خوشتر که ز بیگانه دعایی
جز عهد و وفای تو که محلول نگرددهر عهد که بستم هوسی بود و هوایی
گر دست دهد دولت آنم که سر خویشدر پای سمند تو کنم نعل بهایی
شاید که به خون بر سر خاکم بنویسنداین بود که با دوست به سر برد وفایی
خون در دل آزرده نهان چند بماندشک نیست که سر برکند این درد به جایی
شرط کرم آنست که با درد بمیریسعدی و نخواهی ز در خلق دوایی