غزل شمارهٔ ۴۹۵
میبرزند ز مشرق، شمع فلک زبانهای ساقی صبوحی! دَر دِه میِ شبانه
عقلم بدزد لختی، چند اختیار دانش؟هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟
گر سنگِ فتنه بارد، فرق منش سپر کنور تیرِ طعنه آید، جان منش نشانه
گر می به جان دهندت، بستان که پیش دانازآب حیات بهتر، خاک شرابخانه
آن کوزه بر کفم نِه، کآب حیات داردهم طعم نار دارد، هم رنگ ناردانه
صوفی چگونه گردد، گرد شرابِ صافی؟گنجشک را نگنجد، عنقا در آشیانه
دیوانگان نترسند، از صولت قیامتبشکیبد اسب چوبین، از سیف و تازیانه
صوفی و کنج خلوت، سعدی و طرْف صحراصاحب هنر نگیرد، بر بیهنر بهانه