گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۹

ای رخ چون آینه افروختهالحذر از آه من سوخته
غیرت سلطان جمالت چو بازچشم من از هر که جهان دوخته
عقل کهن بار جفا می‌کشددم به دم از عشق نوآموخته
وه که به یک بار پراکنده شدآنچه به عمری بشد اندوخته
غم به تولای تو بخریده‌امجان به تمنای تو بفروخته
در دل سعدیست چراغ غمتمشعله‌ای تا ابد افروخته