غزل شمارهٔ ۴۷۷
چه روی و موی و بناگوش و خط و خال است اینچه قد و قامت و رفتار و اعتدال است این
کسی که در همه عمر این صفت مطالعه کردبه دیگری نگرد یا به خود محال است این
کمال حسن وجودت ز هر که پرسیدمجواب داد که در غایت کمال است این
نماز شام به بام ار کسی نگاه کنددو ابروان تو گوید مگر هلالست این
لبت به خون عزیزان که میخوری لعل استتو خود بگوی که خون میخوری، حلال است این؟!
چنان به یاد تو شادم که فرق مینکنمز دوستی که فراق است یا وصال است این
شبی خیال تو گفتم ببینم اندر خوابولی ز فکر تو خواب آیدم؟! خیال است این
درازنای شب از چشم دردمندان پرسعزیز من که شبی یا هزار سال است این
قلم به یاد تو دُر میچکاند از دستممداد نیست کز او میرود زلال است این
کسان به حال پریشان سعدی از غم عشقزنخ زنند و ندانند تا چه حال است این