غزل شمارهٔ ۴۶۰
خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتننبایستی نمود این روی و دیگر باز بنهفتن
گدایی پادشاهی را به شوخی دوست میداردنه بی او میتوان بودن نه با او میتوان گفتن
هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارملبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن
ز دستم بر نمیخیزد که انصاف از تو بستانمروا داری گناه خویش و آنگه بر من آشفتن
که میگوید به بالای تو ماند سرو بستانیبیاور در چمن سروی که بتواند چنین رفتن
چنانت دوست میدارم که وصلم دل نمیخواهدکمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن
مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشیمحبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن
نصیحت گفتن آسان است سرگردان عاشق راولیکن با که میگویی که نتواند پذیرفتن
شکایت پیش از این حالت به نزدیکان و غمخوارانز دست خواب میکردم کنون از دست ناخفتن
گر از شمشیر برگردی نه عالی همتی سعدیتو کز نیشی بیازردی نخواهی انگبین رفتن