غزل شمارهٔ ۴۴۹
چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمنداندل از انتظار خونین، دهن از امید خندان
مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشدبه وَرَع خلاص یابد، ز فریب چشمبندان
نظری مباح کردند و هزار خون معطلدل عارفان ببردند و قرار هوشمندان
سر کوی ماهرویان، همه روز فتنه باشدز مُعربِدان و مستان و معاشران و رندان
اگر از کمند عشقت بروم، کجا گریزم؟که خلاص بیتو بند است و حیات بیتو زندان
اگرم نمیپسندی، مدهم به دست دشمنکه من از تو برنگردم، به جفای ناپسندان
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگوی و بشنوکه قیامت است چندان، سخن از دهان خندان
اگر این شکر ببینند، محدثان شیرینهمه دستها بخایند، چو نیشکر به دندان
همه شاهدان عالم، به تو عاشقند سعدیکه میان گرگ صلح است و میان گوسفندان