گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۹

ما گدایان خیل سلطانیمشهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبودهر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایندره به جای دگر نمی‌دانیم
چون دلارام می‌زند شمشیرسر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوای صحبت یارزر فشانند و ما سر افشانیم
مر خداوند عقل و دانش راعیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آیدما به عشقش هزار دستانیم
تنگ‌چشمان نظر به میوه کنندما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص می‌نگریما در آثار صنع حیرانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوستدر همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی‌وجودِ صحبتِ یارهمه عالم به هیچ نستانیم
تَرکِ جانِ عزیز بتوان گفتتَرکِ یارِ عزیز نتوانیم