غزل شمارهٔ ۴۱۵
ای مرهم ریش و مونس جانمچندین به مفارقت مرنجانم
ای راحت اندرون مجروحمجمعیت خاطر پریشانم
گویند بدار دستش از دامنتا دست بدارد از گریبانم
آن کس که مرا به باغ میخواندبی روی تو میبرد به زندانم
وین طرفه که ره نمیبرم پیشتوز پیش تو ره به در نمیدانم
یک روز به بندگی قبولم کنروز دگرم ببین که سلطانم
ای گلبن بوستان روحانیمشغول بکردی از گلستانم
زان روز که سرو قامتت دیدماز یاد برفت سرو بستانم
آن درّ دو رسته در حدیث آمدوز دیده بیوفتاد مرجانم
گویند صبور باش از او سعدیبارش بکشم که صبر نتوانم
ای کاش که جان در آستین بودیتا بر سر مونس دل افشانم