گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۸

امروز مبارک است فالمکافتاد نظر بر آن جمالم
الحمد خدای آسمان راکاختر به درآمد از وبالم
خواب است مگر که می‌نمایدیا عشوه همی دهد خیالم
کاین بخت نبود هیچ روزموین گل نشکفت هیچ سالَم
امروز بدیدم آن چه دل خواستدید آن چه نخواست بدسگالم
اکنون که تو روی باز کردیرو باز به خیر کرد حالم
دیگر چه توقع است از ایام؟چون بدر تمام شد هلالم
بازآی کز اشتیاق رویتبگرفت ز خویشتن ملالم
آزرده‌ام از فراق چونانکدل باز نمی‌دهد وصالم
وز غایت تشنگی که بردمدر حلق نمی‌رود زلالم
بیچاره به رویت آمدم بازچون چاره نماند و احتیالم
از جور تو هم در تو گیرموز دست تو هم بر تو نالم
چون دوست موافق است سعدیسهل است جفای خلق عالم