غزل شمارهٔ ۳۹۲
من دوست میدارم جفا، کز دست جانان میبرمطاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرم
از دست او جان میبرم تا افکنم در پای اوتا تو نپنداری که من از دست او جان میبرم
تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگدلهر لحظه از بیداد او سر در گریبان میبرم
خواهی به لطفم گو «بخوان»، خواهی به قهرم گو «بران»طوعا و کرها بندهام، ناچار فرمان میبرم
درمان درد عاشقان، صبر است و من دیوانهامنه درد ساکن میشود، نه ره به درمان میبرم
ای ساربان! آهسته رو، با ناتوانان صبر کنتو بارِ جانان میبری، من بارِ هجران میبرم
ای روزگار عافیت! شکرت نکردم لاجرمدستی که در آغوش بود، اکنون به دندان میبرم
گفتم «به پایان آورم در عمر خود با او شبی»حالا به عشقِ روی او، روزی به پایان میبرم
سعدی! دگربار از وطن، عزم سفر کردی چرا؟از دست آن ترک خطا، یرغو به قاآن میبرم
من خود ندانم وصف او، گفتن سزای قدر اوگل آورند از بوستان، من گل به بُستان میبرم