گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۸

منم این بی‌تو که پروای تماشا دارمکافرم گر دلِ باغ و سرِ صحرا دارم
بر گلستان گذرم بی‌تو و شرمم ناید؟!در ریاحین نگرم بی‌تو و یارا دارم؟!
که نه بر نالهٔ مرغان چمن شیفته‌امکه نه سودای رخ لالهٔ حمرا دارم
بر گل روی تو چون بلبل مستم والهبه رخ لاله و نسرین چه تمنا دارم
گر چه لایق نبود دست من و دامن توهر کجا پای نهی، فرق سر آن جا دارم
گر به مسجد روم ابروی تو محراب من استور به آتشکده زلف تو چلیپا دارم
دلم از پختن سودای وصال تو بسوختتو من خام‌طمع بین که چه سودا دارم
عقل مسکین به چه اندیشه فرا دست کنم؟دل شیدا به چه تدبیر شکیبا دارم؟
سرِ من دار که چشم از همگان در دوزمدست من گیر که دست از دو جهان وادارم
با توام یک نفس از هشت بهشت اُولی‌ترمن که امروز چنینم غم فردا دارم؟!
سعدیِ خویشتنم خوان که به معنی ز توامکه به صورت نسب از آدم و حوا دارم