گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۳

هزار عهد بکردم که گِرد عشق نگردمهمی برابرم آید خیال روی تو هر دم
نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجتکه آب دیدهٔ سرخم بگفت و چهرهٔ زردم
به گلبنی برسیدم، مجال صبر ندیدمگلی تمام نچیدم، هزار خار بخوردم
بساط عمر مرا گو فرونورد زمانهکه من حکایت دیدار دوست درننوردم
هر آن کسم که نصیحت همی کند به صبوریبه هرزه باد هوا می‌دمد بر آهن سردم
به چشم‌های تو دانم که تا ز چشم برفتیبه چشم عشق و ارادت، نظر به هیچ نکردم
نه روز می‌بشمردم در انتظار جمالتکه روز هجر تو را خود، ز عمر می‌نشمردم
چه دشمنی که نکردی چنان که خوی تو باشدبه دوستی که شکایت، به هیچ دوست نبردم
من از کمند تو اول، چو وحش می‌برمیدمکنون که انس گرفتم به تیغ بازنگردم
تو را که گفت که «سعدی، نه مردِ عشقِ تو باشد»؟گر از وفات بگردم، درست شد که نه مَردم