غزل شمارهٔ ۳۶۹
چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتمچو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم
تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآییگل سرخ شرم دارد که چرا همی شکفتم
چو به منتها رسد گل برود قرار بلبلهمه خلق را خبر شد غم دل که مینهفتم
به امید آن که جایی قدمی نهاده باشیهمه خاکهای شیراز، که به دیدگان برُفتم
دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآیدبتر از هزاردستان بکشد فراق جفتم
نشنیدهای که فرهاد چگونه سنگ سُفتی؟نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سُفتم
نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشدبه خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم
ز هزار خون سعدی بحلند بندگانتتو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم