گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۱

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ام۱۱ بیت
ماه چنین کس ندید خوش‌سخن و کش‌خرامماه مبارک‌طلوع سرو قیامت‌قیام
سرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جایماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بام
تا دل از آن تو شد دیده فرو دوختمهر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
گوش دلم بر در است تا چه بیاید خبرچشم امیدم به راه تا که بیارد پیام
دعوت بی‌شمع را هیچ نباشد فروغمجلس بی‌دوست را هیچ نباشد نظام
در همه عمرم شبی بی‌خبر از در درآیتا شب درویش را صبح برآید به شام
بار غمت می‌کشم وز همه عالم خوشمگر نکند التفات یا نکند احترام
رای خداوند راست حاکم و فرمانرواستگر بکشد بنده‌ایم ور بنوازد غلام
ای که ملامت کنی عارف دیوانه راشاهد ما حاضر است گر تو ندانی کدام
گو به سلام من آی با همه تندی و جوروز من بی‌دل ستان جان به جواب سلام
سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بریا برسد جان به حلق یا برسد دل به کام