گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ام۹ بیت
زهی سعادت من که‌م تو آمدی به سلامخوش آمدی و علیک السلام و الاکرام
قیام خواستمت کرد عقل می‌گویدمکن که شرط ادب نیست پیش سرو قیام
اگر کساد شکر بایدت دهن بگشایورت خجالت سرو آرزو کند بخرام
تو آفتاب منیری و دیگران انجمتو روح پاکی و ابنای روزگار اجسام
اگر تو آدمیی اعتقاد من این استکه دیگران همه نقشند بر در حمام
تنک مپوش که اندام‌های سیمینتدرون جامه پدید است چون گلاب از جام
از اتفاق چه خوشتر بود میان دو دوستدرون پیرهنی چون دو مغز یک بادام
سماع اهل دل آواز ناله سعدیستچه جای زمزمه عندلیب و سجع حمام
در این سماع همه ساقیان شاهدرویبر این شراب همه صوفیان دردآشام