غزل شمارهٔ ۳۵۱
نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغولدر سرای به همکرده از خُروج و دُخول
شب دراز، دو چشمم بر آستانِ امیدکه بامداد، در حجره میزند مَأمول
خمار در سر و دستش به خون هشیارانخضیب و نرگس مستش به جادویی، مَکحول
بیار ساقی و همسایه گو دو چشم ببندکه من دو گوش بیاکندم از حدیث عَذول
چنان تصور معشوق در خیال من استکه دیگرم متصور نمیشود مَعقول
حدیث عقل در ایّام پادشاهیِ عشقچنان شدهست که فرمانِ عاملِ مَعزول
شکایت از تو ندارم که شُکر باید کردگرفته خانهٔ درویش، پادشه به نُزول
بر آن سِماط که منظور، میزبان باشدشکمپرست کند التفات بر مَأکول
به دوستی که ز دست تو ضربت شمشیرچنان موافق طبع آیدم که ضرب اُصول
مرا به عاشقی و دوست را به معشوقیچه نسبت است؟ بگویید قاتل و مقتول
مرا به گوش تو باید حکایت از لب خویشدریغ باشد پیغام ما به دست رسول
درون خاطر سعدی مَجال غیر تو نیستچو خوش بوَد به تو از هر که در جهان مشغول