گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۵

گرم بازآمدی محبوبِ سیم‌اندامِ سنگین‌دلگُل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گِل
ایا باد سحرگاهی! گر این شب روز می‌خواهیاز آن خورشید خرگاهی، برافکن دامن محمل
گر او سرپنجه بگشاید که عاشق می‌کُشم شایدهزارش صید پیش آید، به خون خویش مُستعجِل
گروهی هم‌نشینِ من، خلاف عقل و دین منبگیرند آستین من، که دست از دامنش بُگْسِل
ملامت‌گوی عاشق را، چه گوید مردم دانا؟که حال غرقه در دریا، نداند خفته بر ساحل
به خونم گر بیالاید، دو دست نازنین شایدنه قتلم خوش همی آید، که دست و پنجهٔ قاتل
اگر عاقل بود، داند، که مجنون صبر نتواندشتر جایی بخواباند، که لیلی را بود منزل
ز عقل اندیشه‌ها زاید، که مردم را بفرسایدگرت آسودگی باید، برو عاشق شو ای عاقل
مرا تا پای می‌پوید، طریق وصل می‌جویدبِهل تا عقل می‌گوید، زهی سودای بی‌حاصل
عجایب نقش‌ها بینی، خلاف رومی و چینیاگر با دوست بنشینی، ز دنیا و آخرت غافل
در این معنی سخن باید، که جز سعدی نیآرایدکه هرچْ از جان برون آید، نشیند لاجرم بر دل