غزل شمارهٔ ۳۴۲
یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویشای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
خدمتت را هر که فرمایی کمر بندد به طوعلیکن آن بهتر که فرمایی به خدمتگار خویش
من هم اولروز گفتم جان فدای روی توشرط مردی نیست برگردیدن از گفتار خویش
درد عشق از هر که میپرسم جوابم میدهداز که میپرسی؟ که من خود عاجزم در کار خویش
صبر چون پروانه باید کردنت بر داغ عشقای که صحبت با یکی داری نه در مقدار خویش
یا چو دیدارم نمودی دل نبایستی شکستیا نبایستی نمود اول مرا دیدار خویش
حد زیبایی ندارند این خداوندان حسنای دریغا گر بخوردندی غم غمخوار خویش
عقل را پنداشتم در عشق تدبیری بودمن نخواهم کرد دیگر تکیه بر پندار خویش
هر که خواهد در حق ما هر چه خواهد گو بگویما نمیداریم دست از دامن دلدار خویش
روز رستاخیز کان جا کس نپردازد به کسمن نپردازم به هیچ از گفتوگوی یار خویش
سعدیا در کوی عشق از پارسایی دم مزنهر متاعی را خریداریست در بازار خویش