غزل شمارهٔ ۳۴۰
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیشمنِ بیکار، گرفتارِ هوای دلِ خویش
هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشیچون به دست آمدی ای لقمهٔ از حوصله بیش؟
این تویی با من و غوغای رقیبان از پسوین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
همچنان داغ جدایی جگرم میسوزدمگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش
باور از بخت ندارم که تو مهمان منیخیمهٔ پادشه آن گاه فضای درویش؟
زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کستشت زرینم و پیوند نگیرم به سریش
عاشقان را نتوان گفت که «بازآی از مهر»کافران را نتوان گفت که «برگرد از کیش»
منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسودخویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش
من خود از کید عدو باک ندارم لیکنکژدم از خُبث طبیعت بزند سنگ به نیش
تو به آرامِ دلِ خویش رسیدی سعدیمِی خور و غم مخور از شَنْعَت بیگانه و خویش
ای که گفتی «به هوا دل منه و مهر مبند»من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش