غزل شمارهٔ ۳۴
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندتنه دگر امید دارد که رها شود ز بندت
به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکنکه به اتفاق بینی دل عالمی سپندت
نه چمن شکوفهای رست چو روی دلستانتنه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت
گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزیچه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت
تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغااگر التفات بودی به فقیر مستمندت
نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد؟به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت
تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدیکه نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت