گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۷

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)قافیه: وش۱۱ بیت
گر یکی از عشق برآرد خروشبر سر آتش نه غریب است جوش
پیرهنی گر بدرد زاِشتیاقدامن عفوش به گنه بربپوش
بوی گل آورد نسیم صبابلبل بی‌دل ننشیند خموش
مطرب اگر پرده از این ره زندباز نیایند حریفان به هوش
ساقی اگر باده از این خُم دهدخرقه صوفی ببرد می‌فروش
زهر بیاور که ز اجزای منبانگ برآید به ارادت که «نوش»
از تو نپرسند درازای شبآن کس داند که نخفته‌ست دوش
حیف بود مردن بی‌عاشقیتا نفَسی داری و نفْسی بکوش
سر که نه در راه عزیزان رودبار گران است کشیدن به دوش
سعدی اگر خاک شود همچناننالهٔ زاریدنش آید به گوش
هر که دلی دارد از انفاس اومی‌شنود تا به قیامت خروش