غزل شمارهٔ ۳۲۶
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمشبر که توان نهاد دل، تا ز تو واستانمش؟
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه راگِردِ درِ امید تو چند به سر دوانمش؟
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتدفارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آهِ دریغ و آبِ چشم ارچه موافق مناندآتش عشق آنچنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد «ای فلان! حال دلت چگونه شد؟»خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
عمر من است زلف تو بو که دراز بینمشجان من است لعل تو بو که به لب رسانمش
لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش منگر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار منگر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی منبس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون منوین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش