غزل شمارهٔ ۳۰۱
هر شب اندیشهٔ دیگر کنم و رأی دگرکه من از دست تو فردا بروم جای دگر
بامدادان که برون مینهم از منزل پایحُسنِ عهدم نگذارد که نهم پای دگر
هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیستما به غیر از تو نداریم تمنای دگر
زآن که هرگز به جمال تو در آیینهٔ وهممتصور نشود صورت و بالای دگر
وامقی بود که دیوانهٔ عذرایی بودمنم امروز و تویی وامق و عذرای دگر
وقت آنست که صحرا گل و سنبل گیردخلق بیرون شده هر قوم به صحرای دگر
بامدادان به تماشای چمن بیرون آیتا فراغ از تو نماند به تماشای دگر
هر صباحی غمی از دورِ زمان پیش آیدگویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
بازگویم نه که دوران حیات این همه نیستسعدی امروز تحمل کن و فردای دگر