گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۱۹ بیت
آفتاب است آن پری‌رخ؟ یا ملائک؟ یا بشر؟قامت است آن؟ یا قیامت؟ یا الف؟ یا نیشکر؟
هَدَّ صَبری ما تَوَلّیٰ؛ رَدَّ عَقلی ما ثَنیٰصادَ قَلبی ما تَمَشّیٰ؛ زادَ وَجدی ما عَبَر
گُلبُن است آن؟ یا تنِ نازک‌نهادش؟ یا حریر؟آهن است آن؟ یا دل نامهربانش؟ یا حَجَر؟
تِهْتُ؛ و المَطلوبُ عِندی، کَیفَ حالی؟ إِنْ نَأیٰحِرْتُ؛ وَ المَأمولُ نَحوی، مَا احْتِیالی إِن هَجَر؟
باغ فردوس است؛ گلبرگش نخوانم یا بهارجان شیرین است؛ خورشیدش نگویم یا قمر
قُلْ لِمَن یَبغِی فِراراً مِنهُ: هَل لی سَلْوَةٌ؟أَم عَلَی التَّقدیرِ أَنّی أَبْتَغِي، أَینَ الْمَفَر؟
بر فراز سرو سیمینَش چو بخرامد به نازچشم شورانگیز بین! تا نَجم بینی بر شجر
یَکرَهُ الْمَحبوبُ وَصلِی؛ أَنْتَهِي عَمّا نَهیٰیَرسِمُ المنظورُ قَتلی، أَرتَضِی فی ما أَمَر
کاش اندک‌ مایه نرمی در خطابش دیدمیوَر مرا عشقش به سختی کُشت، سهل است این‌ قَدَر
قِیلَ لی: فِی ‌الحُبِّ أَخطارٌ و تَحصیلُ المُنیٰدُولَةٌ؛ أَلقِی بِمَن‌ أَلقیٰ بِروحِی فِی ‌الْخَطر
گوشه گیر ای یار! یا جان در میان آور! که عشقتیرباران است؛ یا تسلیم باید یا حَذَر
فَالتَّنائی غُصَّةٌ؛ ما ذاقَ إِلّا مَن صَباو التّدَانِی فُرصةٌ؛ ما نالَ إِلّا مَن صَبَر
دخترانِ طبع را یعنی سخن با این جمالآبرویی نیست پیش آنِ آن زیبا پسر
لَحْظُکَ ‌القَتّالُ یَغْوِی فی هَلاکی؛ لا تَدَعْ!عِطْفُکَ ‌المَیّاسُ یَسْعیٰ فی بَلائی؛ لا تَذَرْ!
آخر ای سرو روان! بر ما گذر کن یک زمان!آخر ای آرام جان! در ما نظر کن یک نظر!
یا رَخیمَ الْجِسمِ! لَوْلا أَنتَ، شَخصی مَا انْحَنیٰیا کَحیلَ ‌الطَرفِ! لَوْلا أَنتَ، دَمعِی مَا انْحَدَر
دوستی را گفتم اینک عمر شد، گفت ای عجب!طُرفه می‌دارم که بی دلدار چون بردی به سر؟
بَعضُ خِلّانِی أَتانِی سائِلاً عَن قِصَّتیقُلتُ لا تَسأَلْ! صُفارُ الْوَجهِ یُغْنِی عَنْ خَبَر
گفت سعدی! صبر کن؛ یا سیم و زر ده، یا گریز!عشق را یا مال باید یا صبوری یا سفر