غزل شمارهٔ ۲۸۴
به کوی لالهرخان هر که عشقباز آیدامید نیست که دیگر به عقل بازآید
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دیدقضا همی بردش تا به چنگ باز آید
ندانم ابروی شوخت چگونه محرابیستکه گر ببیند زندیق در نماز آید
بزرگوار مقامی و نیکبخت کسیکه هر دم از در او چون تویی فراز آید
تُرش نباشم اگر صد جواب تلخ دهیکه از دهان تو شیرین و دلنواز آید
بیا و گونه زردم ببین و نقش بخوانکه گر حدیث کنم قصهای دراز آید
خروشم از تَف سینهست و ناله از سر دردنه چون دگر سخنان کز سر مجاز آید
به جای خاک، قدم بر دو چشم سعدی نِهکه هر که چون تو گرامی بوَد به ناز آید