گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اید۱۰ بیت
مرو به خواب که خوابت ز چشم بِربایدگرت مشاهدهٔ خویش در خیال آید
مجال صبر همین بود و منتهای شکیبدگر مپای که عمر این همه نمی‌پاید
چه ارمغانی از آن به که دوستان بینی؟تو خود بیا که دگر هیچ در نمی‌باید
اگر چه صاحب حسنند در جهان بسیارچو آفتاب برآید ستاره ننماید
ز نقش روی تو مشاطه دست بازکشیدکه شرم داشت که خورشید را بیاراید
به لطف دل‌بر من در جهان نبینی دوستکه دشمنی کند و دوستی بیفزاید
نه زنده را به تو میل‌ست و مهربانی و بسکه مرده را به نسیمت روان بیاساید
دریغ نیست مرا هر چه هست در طلبتدلی چه باشد و جانی چه در حساب آید
چرا و چون نرسد دردمند عاشق رامگر مطاوعت دوست تا چه فرماید
گر آه سینهٔ سعدی رسد به حضرت دوستچه جای دوست که دشمن بر او ببخشاید