غزل شمارهٔ ۲۷۴
چه سرو است آن که بالا مینمایدعنان از دست دلها میرباید
که زاد این صورت منظور محبوباز این صورت ندانم تا چه زاید
اگر صد نوبتش چون قرص خورشیدببینم آب در چشم من آید
کس اندر عهد ما مانند وی نیستولی ترسم به عهد ما نپاید
فراغت زان طرف چندان که خواهیوزین جانب محبت میفزاید
حدیث عشق جانان گفتنی نیستو گر گویی کسی همدرد باید
درازای شب از ناخفتگان پرسکه خوابآلوده را کوته نماید
مرا پای گریز از دست او نیستاگر میبنددم ور میگشاید
رها کن تا بیفتد ناتوانیکه با سرپنجگان زور آزماید
نشاید خون سعدی بیسبب ریختولیکن چون مراد اوست شاید