گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رمیشود۱۰ بیت
آن که نقشی دیگرش جایی مصور می‌شودنقش او در چشم ما هر روز خوش‌تر می‌شود
عشق دانی چیست سلطانی که هر جا خیمه زدبی‌خلاف آن مملکت بر وی مقرر می‌شود
دیگران را تلخ می‌آید شراب جور عشقما ز دست دوست می‌گیریم و شَکَّر می‌شود
دل ز جان برگیر و در بر گیر یار مهربانگر بدین مقدارت آن دولت میسر می‌شود
هرگزم در سر نبود اندیشه سودا ولیکپیل اگر دربند می‌افتد مسخر می‌شود
عیش‌ها دارم در این آتش که بینی دم به دمکاندرونم گرچه می‌سوزد منور می‌شود
تا نپنداری که با دیگر کسم خاطر خوشستظاهرم با جمع و خاطر جای دیگر می‌شود
غیرتم گوید نگویم با حریفان راز خویشباز می‌بینم که در آفاق دفتر می‌شود
آب شوق از چشم سعدی می‌رود بر دست و خطلاجرم چون شعر می‌آید سخن تر می‌شود
قول مطبوع از درون سوزناک آید که عودچون همی‌سوزد جهان از وی معطر می‌شود