گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۰

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ونشود۹ بیت
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شودتا منتهای کار من از عشق چون شود
دل بر قرار نیست که گویم نصیحتیاز راه عقل و معرفتش رهنمون شود
یار آن حریف نیست که از در درآیدمعشق آن حدیث نیست که از دل برون شود
فرهادوارم از لب شیرین گزیر نیستور کوه محنتم به مَثل بیستون شود
ساکن نمی‌شود نفسی آب چشم منسیماب طرفه نبود اگر بی‌سکون شود
دم درکش از ملامتم ای دوست زینهارکاین درد عاشقی به ملامت فزون شود
جز دیده هیچ دوست ندیدم که سعی کردتا زعفران چهرهٔ من لاله‌گون شود
دیوار دل به سنگ تعنت خراب گشترخت سرای عقل به یغما کنون شود
چون دور عارض تو برانداخت رسم عقلترسم که عشق در سر سعدی جنون شود