غزل شمارهٔ ۲۶۲
عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رودمجنون از آستانه لیلی کجا رود؟
گر من فدای جان تو گردم دریغ نیستبسیار سر که در سرِ مهر و وفا رود
ور من گدای کوی تو باشم غریب نیستقارون اگر به خیل تو آید گدا رود
مجروح تیر عشق اگرش تیغ بر قفاستچون میرود ز پیش تو چشم از قفا رود
حیف آیدم که پای همی بر زمین نهیکاین پای لایقست که بر چشم ما رود
در هیچ موقفم سَرِ گفت و شنید نیستالا در آن مُقام که ذکر شما رود
ای هوشیار اگر به سَرِ مست بگذریعیبش مکن که بر سر مردم قضا رود
ما چون نشانه پای به گل در بماندهایمخصم آن حریف نیست که تیرش خطا رود
ای آشنای کوی محبت صبور باشبیداد نیکوان همه بر آشنا رود
سعدی به در نمیکنی از سر هوای دوستدر پات لازمست که خار جفا رود