غزل شمارهٔ ۲۵۲
نشاید که خوبان به صحرا روندهمه کس شناسند و هر جا روند
حلالست رفتن به صحرا ولیکنه انصاف باشد که بیما روند
نباید دل از دست مردم ربودچو خواهند جایی که تنها روند
که بپسندد از باغبانان گلکه از بانگ بلبل به سودا روند
برآرند فریاد عشق از ختاگر این شوخچشمان به یغما روند
همه سروها را بباید خمیدکه در پای آن سروبالا روند
بسا هوشمندا که در کوی عشقچو من عاقل آیند و شیدا روند
بسازیم بر آسمان سُلَّمیاگر شاهدان بر ثریا روند
نه سعدی در این گل فرورفت و بسکه آنان که بر روی دریا روند