گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۵

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: یدهاند۲۳ بیت
اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند؟کآرام جان و انس دل و نور دیده‌اند
لطف آیتی‌ست در حق اینان و کبر و نازپیراهنی که بر قد ایشان بریده‌اند
آید هنوزشان ز لبِ لعل بویِ شیرشیرین‌لبان نه شیر، که شکّر مزیده‌اند
پندارم آهوان تتارند، مشک‌ریزلیکن به زیر سایهٔ طوبی چریده‌اند
رضوان مگر سراچهٔ فردوس برگشادکاین حوریان به ساحت دنیا خزیده‌اند!
آب حیات در لب اینان به ظنِ منکز لوله‌های چشمهٔ کوثر مکیده‌اند
دست گدا به سیب زنخدان این گروهنادر رسد که میوهٔ اوّل رسیده‌اند
گُل برچنند روز به روز از درخت گُلزین گلبنان هنوز مگر گُل نچیده‌اند
عذر است هندوی بتِ سنگین‌پرست رابیچارگان مگر بت سیمین ندیده‌اند؟
این لطف بین که با گِل آدم سرشته‌اندوین روح بین که در تن آدم دمیده‌اند
آن نقطه‌های خال چه شاهد نشانده‌اندوین خط‌های سبز چه موزون کشیده‌اند
بر استوای قامتشان گویی ابروانبالای سرو راست هلالی خمیده‌اند
با قامت بلند صنوبرخرامشانسرو بلند و کاج به شوخی چمیده‌اند
سِحر است چشم و زلف و بناگوششان، دریغ!کاین مؤمنان به سِحر چنین بگرویده‌اند
ز ایشان توان به خون جگر یافتن مُرادکز کودکی به خون جگر پروریده‌اند
دامن‌کشانِ حُسن دلاویز را چه غم؟کآشفتگان عشق گریبان دریده‌اند
در باغ حُسن، خوش‌تر از اینان درخت نیستمرغانِ دل بدین هوس از بَر پریده‌اند
با چابکان دلبر و شوخان دل‌فریببسیار درفتاده و اندک رهیده‌اند
هرگز جماعتی که شنیدند سِر‌ِّ عشقنشنیده‌ام که باز نصیحت شنیده‌اند
زنهار! اگر به دانهٔ خالی نظر کنیساکن که دامِ زلف بر آن گستریده‌اند
گر شاهدان نه دنیی و دین می‌برند و عقلپس زاهدان برای چه خلوت گزیده‌اند؟
نادر گرفت دامن سودای وصلشاندستی که عاقبت نه به دندان گَزیده‌اند
بر خاکِ ره نشستنِ سعدی عجب مدارمردان چه جای خاک که بر خون طپیده‌اند