غزل شمارهٔ ۲۱۶
روز برآمد بلند ای پسر هوشمندگرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند
طفل گیا شیر خورد شاخ جوان گو ببالابر بهاری گریست طرف چمن گو بخند
تا به تماشای باغ میل چرا میکندهر که به خیلش درست قامت سرو بلند
عقل روا مینداشت گفتن اسرار عشققوت بازوی شوق بیخ صبوری بکند
دل که بیابان گرفت چشم ندارد به راهسر که صراحی کشید گوش ندارد به پند
کشته شمشیر عشق حال نگوید که چونتشنه دیدار دوست راه نپرسد که چند
هر که پسند آمدش چون تو یکی در نظربس که بخواهد شنید سرزنش ناپسند
در نظر دشمنان نوش نباشد هنیوز قبل دوستان نیش نباشد گزند
این که سرش در کمند جان به دهانش رسیدمینکند التفات آن که به دستش کمند
سعدی اگر عاقلی عشق طریق تو نیستبا کف زورآزمای پنجه نشاید فکند