گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۳

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رمیشد۱۰ بیت
دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شدو آبی از دیده می‌آمد که زمین تر می‌شد
تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیزهمه شب ذکر تو می‌رفت و مکرر می‌شد
چون شب آمد همه را دیده بیارامد و منگفتی اندر بن مویم سر نشتر می‌شد
آن نه می بود که دور از نظرت می‌خوردمخون دل بود که از دیده به ساغر می‌شد
از خیال تو به هر سو که نظر می‌کردمپیش چشمم در و دیوار مصور می‌شد
چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدیمدعی بود اگرش خواب میسر می‌شد
هوش می‌آمد و می‌رفت و نه دیدار تو رامی‌بدیدم نه خیالم ز برابر می‌شد
گاه چون عود بر آتش دل تنگم می‌سوختگاه چون مجمره‌ام دود به سر بر می‌شد
گویی آن صبح کجا رفت که شب‌های دگرنفسی می‌زد و آفاق منور می‌شد
سعدیا عقد ثریا مگر امشب بگسیختور نه هر شب به گریبان افق بر می‌شد