گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۱

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ارنباشد۱۴ بیت
آن به که نظر باشد و گفتار نباشدتا مدّعی اَندر پس دیوار نباشد
آن بر سر گنج‌ست که چون نقطه به کُنجیبنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد
ای دوست برآور دَری از خلق به رویمتا هیچکسم واقف اسرار نباشد
مِی خواهم و معشوق و زمینی و زمانیکاو باشد و من باشم و اغیار نباشد
پندم مده اِی دوست که دیوانهٔ سرمستهرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد
با صاحب شمشیر مَبادت سر و کاریالّا به سرِ خویشتنت کار نباشد
سهل است به خون من اگر دست برآریجان دادنِ در پای تو دشوار نباشد
ماهت نتوان خواند بدین صورت و گفتارمَه را لب و دندان شکربار نباشد
وان سرو که گویند به بالای تو باشدهرگز به چنین قامت و رفتار نباشد
ما توبه شکستیم که در مذهبِ عشاقصوفی نپسندند که خمار نباشد
هر پای که در خانه فرو رفت به گنجیدیگر همه عمرش سر بازار نباشد
عطار که در عین گلاب است عجب نیستگر وقت بهارش سر گلزار نباشد
مردم همه دانند که در نامهٔ سعدیمُشکیست که در کلبهٔ عطار نباشد
جان در سر کارِ تو کند سعدی و غم نیستکان یار نباشد که وفادار نباشد