گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۵

از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشدمی‌برم جورِ تو تا وسع و توانم باشد
گر نوازی، چه سعادت به از این خواهم یافت؟ور کشی زار، چه دولت به از آنم باشد؟
چون مرا عشق تو از هر چه جهان باز استدچه غم از سرزنش هر که جهانم باشد؟
تیغ قهر ار تو زنی، قوَتِ روحم گرددجام زهر ار تو دهی، قوْتِ روانم باشد
در قیامت چو سر از خاک لحد بردارمگَرد سودای تو بر دامن جانم باشد
گر تو را خاطر ما نیست، خیالت بفرستتا شبی محرم اسرار نهانم باشد
هر کسی را ز لبت، خشک‌تمنایی هستمن خود این بخت ندارم که زبانم باشد
جان برافشانم اگر سعدیِ خویشم خوانیسر این دارم اگر طالع آنم باشد