غزل شمارهٔ ۱۵۳
سر تسلیم نهادیم به حکم و رایتتا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدیکس دیگر نتواند که بگیرد جایت
همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلالسیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت
روزگاریست که سودای تو در سر دارممگرم سر برود تا برود سودایت
قدر آن خاک ندارم که بر او میگذریکه به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت
دوستان عیب کنندم که نبودی هشیارتا فرو رفت به گل پای جهان پیمایت
چشم در سر به چه کار آید و جان در تن شخصگر تأمل نکند صورت جان آسایت
دیگری نیست که مهر تو در او شاید بستهم در آیینه توان دید مگر همتایت
روز آن است که مردم ره صحرا گیرندخیز تا سرو بماند خجل از بالایت
دوش در واقعه دیدم که نگارین میگفتسعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت
عاشق صادق دیدار من آنگه باشیکه به دنیا و به عقبی نبود پروایت
طالب آن است که از شیر نگرداند روییا نباید که به شمشیر بگردد رایت