غزل شمارهٔ ۱۴۸
چو نیست راه برون آمدن ز میدانتضرورتست چو گوی احتمال چوگانت
به راستی که نخواهم بریدن از تو امیدبه دوستی که نخواهم شکست پیمانت
گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشیبه هر چه حکم کنی نافذست فرمانت
اگر تو عید همایون به عهد بازآییبخیلم ار نکنم خویشتن به قربانت
مه دوهفته ندارد فروغ چندانیکه آفتاب که میتابد از گریبانت
اگر نه سرو که طوبی برآمدی در باغخجل شدی چو بدیدی قد خرامانت
نظر به روی تو صاحبدلی نیندازدکه بیدلش نکند چشمهای فتانت
غلام همت شنگولیان و رندانمنه زاهدان که نظر میکنند پنهانت
بیا و گر همه بد کردهای که نیکت باددعای نیکان از چشم بد نگهبانت
به خاک پات که گر سر فدا کند سعدیمقصرست هنوز از ادای احسانت